نشوی مست غزل از یاد من غافل شوی
گرچه خود شعری و پروین از تو شعرش را سرود
نشوی عاشق شعرش مثل من شاعر شوی
تو نخوان در دست بانویی نخ و سوزن چه گفت
نظم شعرم نشکنی قافیه ی نادر شوی
زندگی جز نفسی نیست را باور نکن
نروی ذکر لب و دندان هر عابر شوی
من که میبینی ز شعرم شعر غمگین عابرم کرد
غصه و غم های من باش غم سنگین عاقلم کرد
من که میبینی نبودم رنگ چشمت عاشقم کرد
که خدای من یکی بود حس و حالت کافرم کرد
خواندم و خواندم که آخر نام پروین را بیارم
شعر پروین را نخوانی شعر پروین شاعرم کرد ...
برچسب: مثل شاعر و عشق و رفاقت,مثل شاعر,
نویسنده: باربد صمیمی